جاودانگی ها
حالا هرقدر دلت می خواهد سیپار بکش…من زودتر از تو خواهم مرد…
من هنوز تنهایم
امشب پر از حرفم، پر از غم و تردید و ترسم
گرچه تنها نیستم اما هنوز هم تنهایی میکنم
تکیه گاه من هنوز ترد و باران ندیده است… تکیه گاهم را باید آبیاری کنم که بزرگ شود برای پیر شدن هایم…
من پر از اشکم…
من از آینده می ترسم، من آینده رو دوست ندارم
می خواهم همیشه همین حال باشد
می خواهم بمیرم اما این آینده ی بی رحم را نبینم
من پر از بغضم…
من در هنوز در نیمه راه جاده ام و باز هم یکه و تنهام
من هنوز هم باید تا همیشه صبور باشم
من از صبوری متنفرم
صبوری پیرم می کند
فریاد می خواهم
من بزرگ شدن رو دوست ندارم
زودتر بزرگ شدن را نمی خواهم
اما ناخواسته پیر شدم
خدایا…با من باش…
تو از کدوم هوایی…
تو از کدوم هوایی…
نبودنت فاجعه، بودنت امنیته…
مبهم
معتقدم آدمها هميشه كورند، هميشه چيزهايي براي نديدن هستند… و اين يعني فاصله…
اين روزها گرفتارم به جز كار، تمام بعد از ظهرهايم هدر مي شود به بهانه اي. حتي فرصت يك دستشويي طولاني هم نيست كار مفيدي هم نمي كنم فقط گرفتارم، دلم براي اينكه چند روز خانه باشم و صبح تا شب از خانه بيرون نروم تنگ شده است…مدام خسته ام، حالت تهوع، كم خوابي… توهم بيماري برم داشته است فكر ميكنم سرطان دارم، بايد برم آرايشگاه دستي به صورت و موهام بكشم ولي فرصت نميشه، كلي هم خريد خرد و ريزه دارم…دكتر هم بايد برم جواب آزمايش دوماه پيشم رو هنوز نبردم…خسته م…مدام به مرگ فكر ميكنم و ازش ترسي ندارم
غصهی نانم امان ببریدهست
غصهی نانم امان ببریدهست
و تو تکرار کنان:
«آه از عشق سخن باید گفت.»
چه بگویم از عشق
من که صد در به ادب بگشودم
و دو صد پند پدروار مرا
به سوی بیکاری سوقم داد
به سوی بیعاری.
چه بگویم با عشق؟
یک شماره تلفن
که حروفش همه در دفتر من ساییده
و نشان و نام صاحب آن
زیر صدها خط درخواست ز هم پاشیدهست
نان به یک نرخ نمیماند در این بازار/ آدمی نیز به یک ارج و بها
نان به یک نرخ نمیماند در این بازار
آدمی نیز به یک ارج و بها:
در جوانی پدرم
سنگک یک من یک شاهی بر خوانش بود
و چه شبها که به شوق
پاسداری میداد
بر در مجلس شورا تا صبح
تا که مشروطه نیفتد به کف استبداد
و سرانجام ز خونی که روان شد بر خاک
ساقهی خشک پر رنگین داد.
پدرم یک تن از جوخهی آزادی بود
آفرین بود بسی بر پدرم.
پس ِ یک چند از آن دورهی پرشوروخروش
مزد پیروزیها را پدرم
پهن میکرد به حوضخانه بساطی رنگین
گوش میداد به آواز قمر
و به تار درویش
و به نقل و سخن یک دو سه تن از احباب
و گوارای وجود
گلویی تر میکرد.
و چنین شد که گل تنهای آزادی
گل نوریشهی بیحرمت و پاس
توی گلدان بلورین به سر رف خشکید.
کمکمک دور شد از ره پدرم
پدرم یک تن از جملهی بیراهان شد
شرم بادا، نفرین!
پیرمرد اینک با پایی سست
و به دستی لرزان
میخرد سنگک را شخصاً هر یک دانه چار ریال.
نان به یک نرخ نمیماند در این بازار
آدمی نیز به یک ارج و بها
و نمیگردد تنها این بسیارفنون چرخ فلک
هرچه با گردش این شعبدهگر چرخ فلک میگردد
دوست میگردد دشمن با تو
وز نیازی دشمن
کینه بگذاشته، میگردد دوست
کیست کدبانوی این خانه که هرروز از نو
به حساب عمل ما برسد؟
گل سر ِ ما بزند؟
یا سر ِ ما بزند بر گل ِ دار؟